تبلیغات
خودت باش - به یادخاطرها

به یادخاطرها

دوشنبه 26 دی 1390 08:42 ب.ظنویسنده : دل سوختۀ در راه

 

یکی بود یکی نبود

دریکی ازروزهای خداپدری که یک فرزندبدوحرام خورداشت

مریض می شود.

مریضی پدربه اندازه ای وخیم می شودکه دیگرپزشکان برای بهبودی اوکاری یکی بود یکی نبود

دریکی ازروزهای خداپدری که یک فرزندبدوحرام خورداشت مریض می شود.

مریضی پدربه اندازه ای وخیم می شودکه دیگرپزشکان برای معالجه ی مردکاری

ازدستشان برنمی آمد.

مریضی مردبه جایی رسیدکه مرددیگرتوانایی ایستادگی برروی دوپای خودنداشت.

وبعدازمدتی پسرمردمریض،مردرابرپشت خودانداخت وبه راه افتاد.

آنقدرپسرپدر راازشهردورساخت که زیرآفتاب سوزان خسته شد

و

برای استراحت ورفع خستگی به کناردرختی رفت وپدررابه زمین انداخت وخودنیزازشدت خستگی استراحت کرد.

که ناگهان مردآهی کشید.

پس پسرازپدرپرسیدکه منظورش ازکشیدن آه چه بود.

پدرقبل ازگفتن منظوربابیانی دلنشین گفت:

{لاحول ولاقوةالابالله }

وخاطره راگفت:زمانی من هم جوان بودم وهمانندامروزپدرم مریض بود.

من هم مانندتوفکرکردم وپدرم رابه خارج ازشهربردم تااون وبه دره ای اندازم و برگردم وتااینکه درراه خسته شدم وبرای رفع خستگی به درختی تکیه دادم که این درخت همان درخت می باشد.

بعداینکه پسرخاطره ی واقعی پدرراشنیدازکارهای خودشرمنده وازپدرخودعذرخواهی کردوازدرگاه خداتوبه به عمل آورد.



آخرین ویرایش: دوشنبه 26 دی 1390 08:48 ب.ظ

 
جمعه 13 مرداد 1396 06:07 ق.ظ
obviously like your website however you have to take a look at the spelling on several of
your posts. Many of them are rife with spelling issues and I in finding it very bothersome to tell
the truth then again I'll definitely come again again.
پنجشنبه 12 مرداد 1396 05:47 ق.ظ
I every time emailed this weblog post page to all
my friends, as if like to read it then my friends will too.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر